حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
616
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
وزير دربار مرحمت شد ؛ معالج مخصوص هم او باشد . ارباب پاپى است كه حساب بنائىها را رسيدگى نمايد . از براى اينكه شخص شما بدانيد كار به اسباب و تدبير نيست ، قوام دفتر در آذربايجان مقروض و مستأصل شد ؛ مرخصى گرفت ، خودش و پسرش را مرخص كردند . هرچه داشتند حراج كردند ، خرج راهى بهم بستند و از طرف قفقاز حركت كردند . هيچ كس نمىدانست كجا رفتند . عصر روز پنجم ، بىخبر وارد تهران شدند و يكسر رفتند پارك . ارباب اظهار التفات زيادى كرد و فرمود ، خيلى بهموقع آمديد ، امين حضرت از خودم بود ، كار بنائى را به او واگذاشتند ، ولى او را به تو مىسپارم . همانطور كه در ادارهء خودم بودى و خدمت مىكردى ، حالا هم بايد او را راه ببرى ؛ الان برو او را ملاقات بكن و ترتيب كارهاى او را بده . رفت ؛ دودستى افتاد روى ادارهء بنائى ، در حالتى كه ديگرنه معاش يك روز براى خودش و پسرهايش باقى بود و نه راه اميد به جائى داشتند . تمام مردم رفتن فرنگ او را تسفيه مىكردند . واى به كارى كه نسازد خدا زنجمورهء احمق كه به عاقلى مسلم بود ، سه رقعه نوشتم كه مرا از كار خودتان بىخبر نگذاريد ، مرا ملاقات بكن ؛ ابدا جواب نداد . هرچه معتمد خاقان التماس كرد كه برو نظام السلطنه را ملاقات بكن ، قبول نكرد . آنقدر احمق بود كه نمىدانست در ميان هشت نفر هم قسم كه سه نفرش مىخواهند در معنى رئيس كل باشند ، آن كار صورت نمىگيرد . هرچه پيغام كردم كه ، يك نفر را ميان خودتان براى رياست انتخاب كنيد ، يا از شاه استخراج كنيد و به رأى او يك نفر معين كنيد ، اينها سليقهءشان اين شد كه بايد اداره بشود ؛ به اين اعتقاد كه آن يك نفرى كه مطالب . . . « 81 » پيش شاه مىبرد و دستخط مىكرد ، او در معنى صدر اعظم است . هريك از اين سه نفر تمناى خيال آن كار را داشت . بارى ، قضا چون ز گردون فرو هشتپر * همه عاقلان كور گشتند و كر اعتقاد جمع اين است كه اين ترتيب ، براى اتمام حجت است و اين مرد از عهدهء تعهداتش برنمىآيد ؛ تا شش ماه ديگر ، ورقها برمىگردد و باز بسته به مشيت الهى است . امروز دنيا به كام دو برادر و مشير الدوله است . ديروز حاجى آصف گفت ، نمىآيم ؛ امروز هرچه سپهسالار فرستاده بود كه بيايد ، نيامد . تا حال هرچه اصرار كردم ، به حضور شاه نرفته است . يك دفعه هم بيشتر منزل اتابك نيامده است . دستهء تركها را ديگر نخواهند گذاشت پيشرفت كنند . همين قدر كه عين الدوله و امير بهادر مجزا شدند ، تفرقه به ميانشان افتاد ، ديگر روسفيد نمىكنند . صرف جيب ما آستر شد ، وزارت بقايا با امين السلطنه . سهام الدوله باغى در تجريش دارد كه از نصر الملك خريده است ، در جنب عمارت جديدش . او را به من واگذاشت و از كيسهء خودش تعميرات لازمه را هم كرد . من هم روز هفتم مىروم شميران . حسين را در شهر مىگذارم ، هفتهاى يك شب مىآيم در شهر ؛ تا خداوند چه مقدر فرموده باشد .
--> ( 81 ) - در اين قسمت از نامه ، چند كلمه به علت پارگى از بين رفته است .